خرید بک لینک
سرما خوردم این جمعه رو گذاشتم که یکم به خودم برسم که حالم بهتر شه....بنظرم باید عزمم رو جذب کنم تا کارایی مث نوشتن کتاب و ترجمه مقاله ها رو سر کار انجام بدم که خونه بیشتر وقتم رو صرف خودم کنم. دیشب مراسم نامزدیه پسر عمو بود...منم از اونجایی که سرحال نبودم نرفتم، هرچند اگه سرحال هم بودم نمیرفتم...نمیدونم چرا حس خوبی به اون دختره ندارم. نه اون و نه خواهراش...مخصوصا اونیکی که دختر عمو دایما درس و رتبه شو به رخ من میکشید....هرچند آخرشم که هیچ غ ل ط ی نکرد. جالبه زنعمو اینا هم همه با این وصلت مخالف بودن ...نمیدونم چی شد که حالا موافقت کردن. دیشب بابا اینا گفتن ممکنه عمو و زنعمو هم باهاشون بیان خونه....خب از تهران اومده بودن و یه شب میموندن و فرداش دوباره میرفتن......هی به آبجی میگفتم کاش نیان...آخرم مامان اینا رو آوردن دم خونه و خودشون رفتن.....رفتن خونه عمه اینکه دوسندارم کسی بیاد خونمون یا خودم برم جایی برا اینه که در مقابل خیلیها احساس ضعف میکنم....این ریشه در بچگیهام داره. نمیخوام تکرارش کنم ولی متاسفانه شدیدا دچارش هستم. اینکه ترجیح میدم تو تنهاییهای خودم باشم و زیاد تو جمع رفت و آمد کنم از همین ناشی میشه. البته جدیدا دریافتم که یه دلیلش هم میتونه مربوز به طبیعت سواییم باشه. ....................................... + انگار خیلی حرفا تو وجودمه ولی حالشو ندارم بنویسم یجورایی دارم بزوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین موسوی‌پور تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 0:16

از ف...ه... و شوهرش خوشم نمیاد

خیلی منم منم دارن

.........

از زنعمو ف و دنداداش ن هم خوشم نمیاد

.........

برچسب: نویسنده: مبین موسوی‌پور تاريخ: جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 16:50

به تازگی چند برگ از کتاب بیندیشید و ثروتمند شوید..اثر ناپلئون هیل را خوانده ام. او معتقد است ک داشتن هدف مشخص و اشتیاق سوزان برای رسیدن به ان برابر است با موفقیت.

راستی ...هدف من توی زندگی چیه؟

جالبه هر چی فکر میکنم نمیتونم تصور کنم که دلم میخواست صبح ک بیدار میشم ب کجا برم و مشغول به چه کاری باشم و حقیقتا علاقمندیم در چه زمینه ای هست؟

برچسب: نویسنده: مبین موسوی‌پور تاريخ: جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 16:50

اول یچیزی بگم راحت شمکاش میشد یروز به فاطمه..ه(همکارم) بگم که خیلی دختر بیخودیه....البته مهربون هست ولی خیلی منم منم میکنهآدم حس میکنه تشنه ی تایید شدن از طرف دیگرانهجناب نامزد هم یکی دوبار شوهرشو دیده....یبار تو عروسی زهرا و یبارم تو سخنرانی دانشگاهمیگه خیلی آدم مزخرفیه....اتفاقا نامزد جان میگه که شوهر خانم ه.. خیلی منم منم میکنه....حالا نمیدونم این خصیصه از کدومشون به اونیکی سرایت کردهجالبه..... من حس میکنم تو خیلی از صفات من از فاطمه زرنگتر هستمولی خب من تو جمع اهل منم منم کردن نیستمامروز ک دیگه کشت منو از بس خسته ام خسته ام کرد....خب منم کلی کار کرده بودمیه اخلاقاییش مثل زنداداشه....بنظرم میاد این دوتا آدم توی زندگی من از اونایی هستن که نه دوستشون دارم و نه دلم براشون تنگ میشهامیدوارم زودتر یه کار خوب برام پیدا شه و یجایی که بهتر باشه از اینجاخب: این برا اینخاطر بودش که فاطمه رو از ذهنم بندازم بیرون که رو اعصابم نباشهحالا دیگه میزارمش کنار..............حالا منم یکم برا خودم از خوبیای خودم بگم میخوام یه بخشی از اینجا رو بزارم برا نوشتن موفقیتها و زیباییهای زندگیم.در جهت اجرای دستورات جناب آزمندیانچند روز پیش برا بچه ها یه نمونه RNA استخراج کردم و منحنی استاندارد کشیدم....وااای عاااااالی شدامروزم 12 تا نمونه های بافت این پسره پزشکیه رو استخراج گذاشتم....حرف نداشت کارم..کم کمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین موسوی‌پور تاريخ: جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 16:50

امروز مامان و بابا رفتن خونه داداش. شاید دو سه روز بمونن. من و ابجی هم بعدظهر رفتیم بیرون. ۱۲ تا لیوان اب خوری خریدم...خیلی خوشگلن یه سرویس کریستال هم نشون کردم ک انشالله برم بخرم...تازه یه عینک افتابی هم خریدم ب قیمت ۱۹۰۰۰ تومان (: اخی..یاد عینک گرون قیمتم بخیر ک گم شد ...نفهمیدم کجا.ولی خدایی این از اون قشنگتره و بهتر بهم میاد. راسسسستییییی یه ژیله خریدم برا نامزد جان...سبز ابیه اخر دلم طاقت نیورد ک سورپرایزش کنم .. بهش گفتم(: عکسشم براش فرستادم .حالا بیصبرانه منتظرم ک فردا عصر بیاد تا بهش بدم. حس میکنم خیلی بهش بیاد. ..... امروز دیگ ته کارتم بالا اومد و کفگیرش خورد ته دیگ الان منم و تا اخر ماه با حدودا ۱۰ تومن و .... ..... + امشب دارم با خودم فکر میکنم چه خوبه اگه برم پیش پزشک برا بینیم ...نمیدونم چرا هی دچار حساسیت میشم. و اینکه برم سینه هامو پزشک معاینه کنه و روش معاینه شو خودمم یاد بگیرم... خیلی خوبه فعلا ک اخر ماهه بزارم اینا رو انشالله برا حقوق ماه بعد. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین موسوی‌پور تاريخ: جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 16:50

چقدر این چای مزه داد.

چقد لذت بردم

برچسب: نویسنده: مبین موسوی‌پور تاريخ: جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 16:50

خدایا همینجوری بی مقدمه دلم میخواد بگم شکرت. مقدمه نداره...اما دلیل خیلی دارهبعضی وقتا ک نصفه شب ها بیدار میشم حس میکنم سردم شده...پتو رو محکم دور خودم میپیچم...گرمم میشه...یادم میفته ب هموطنای زلزله زدم...تو اون سرما...دلم میگیره...تو دلم میگم خدایا بخاطر گرمایی ک توش هستم...سقفی ک بالا سرم هست . شکرت یوقتایی همکارا صحبت میکنن...از مریضا میگن...از آشنا و فامیل....دلم میگیره...تو دلم میگم خدا بخاطر سلامتی خودم و همه کسایی ک سلامتن شکرت یوقتا .... نه ...خیلی وقتا...به خیلی دلایل آدم باید بگه شکرت... نمیدونم چرا گاهی یادم میره یادم میره همه چیزای خوبی ک دارم رو.... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین موسوی‌پور تاريخ: جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 16:50

امروز با نامزدجان یه برنامه ای داشتیم ک جور نشد جفتمون خیلی نارحت شدیم...( هر چند ک همین امشب حکمتش مشخص شد اونم برنامه ی خونه دیدن ابجی ف تو محله ما بود.. و نامزدی هم پی برد و چند بار ب خدا گفت دمت گرم (: ..) در هر حال جناب نامزد صبح نارحت شده بود و بعدظهر هم نیومد بریم بیرون بچرخیم برا همینم من خیلی دلم گرفت چون از صبح تو خونه بودم... و شروع کردم به نق زدن اونم از نوع زنونه..اونم از نوع شدید ک تو منو دوس نداری و دلت نمیخواد باهم بچرخیم و ...حالا امشب مامانش تعجب کرده بود ک چجور یک هفته گذشته و پسرش نیومده دنبال من و باهم نرفتیم بیرون...پاشده ب جناب نامزد گفته بعد شام باید بیان خونه ما. میخواست مطمین شه ک یوقت ما قهر نکرده باشیم(:نامزد خان هم زنگ زد ب من و گفت خانمی خدا وکیلی تابلو نکن بحثمون شده مامان کله منو میکنه....خلاصه اومدن خونه....منم کلی خودمو خوشحال جلوه دادم.. هرچند همین ک نامزد جون نشست پیشم آروم شدم ...یواش یواش بهش نق میزدم ولی خودم و خودش میدونستیم ک کنار هم حالمون خوبه... ازش ک دورم بهانه گیر میشم..........امشب عمو زنگ زد ب مامانبزرگ گفت ک پسرخاله بابا تو بیمارستان بستریه...گناه داره چند وقت پیش پسر کوچولوش فوت شد بعدشم برادر خانومش. ):نارحتم براشونخدایا لطفا کمکشون کن.....گاهی فکر میکنم مشکلات زندگی که خودشون میان ....ما باید تلاش کنیم ک شادیها رو بوجود بیاریم.زندادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین موسوی‌پور تاريخ: چهارشنبه 13 دی 1396 ساعت: 22:43

امروز عموی بابا در سن تقریبا هفتاد و پنج سالگی تجدید فراش کرد. خانومش یک سال پیش فوت شده بود' امروز با چنتا ماشین رفتن دنبالش و عروس خانوم رو بردن ب خونه مارو هم دعوت نکردن ک بریم بزن و برقص براشون راه بندازیم. خخخخخ (:

امیدوارم خوشبخت بشن

.............

امروز یدفعه بسرم زد بعد از تموم تصمیماتی ک گرفتم و ولشون کردن روبان دوزی رو هم امتحان کنم.

بنظرم جالب میتونه باشه

یادم باشه فردا چنتا فیلم اموزشی ازش دانلود کنم.

در کنارش برنامه خوندن زبان و تفسیر قران هم نباید فراموش شه.

برچسب: نویسنده: مبین موسوی‌پور تاريخ: چهارشنبه 13 دی 1396 ساعت: 22:43

یک آدم خوب دیشب میگفت وقتایی که بیکارید. مثلا تو اتوبوس یا تاکسی تو مسیر هستید یا وقتایی که تو مطب دکتر منتظرید یا .... بشینید نعمتهای خدا رو دونه دونه برا خودتون بشمارید نعمت ینی نفسهایی که میاد و میره....چرخ اتومبیل که میچرخه ...پمپاژ خون قلب...پلک زدن....حرکات و .. میگفت این شمردن نعمتها آدم رو به یاد خدا میندازه یوقتایی نمیذاره روزگار به آدم تنگ بشه..... اساسا بزرگترین سوالی که از خودم دارم اینه که مگه ما معتقد نیستیم که زندگی این دنیا گذری بیش نیس و بزودی برای هر کس در مقطعی از زمان تمام میشه و برای داشتن زندگی جاوید به اون دنیا میریم؟ مگه نزدیک نیست اون روزی که همه خویشاوندیها و سببها بریده میشه؟ مگه ما نمیدونیم که هیچ چیزی برامون باقی نمیمونه بجز اعمالمون؟ پس چرا خودمون رو میزنیم به اون راه؟؟؟؟؟ برچسبها: حرفهای نابادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین موسوی‌پور تاريخ: چهارشنبه 13 دی 1396 ساعت: 22:43

کمال گراییاین اسم عارضه ایه ک این روزا دارم باهاش دست و پنجه نرم میکنم. من حس میکنم ای عارضه های روحی روانی مثل خراب شدن دندون از داخل هستن. خودشونو نشون نمیدن اما زمانی هم ک ب چشم میان یکباره اسکلت وجود آدم رو میریزن پایین.تا جایی که تو دیگه نه خودت رو.. نه جایگاهت رو نه خانواده ت رو و نه حتی عزیزترین کسانت رو قبول نداری.توی این عارضه مرغ همسایه همیشه غازه... و تو حتی اگه بهترینها رو هم داشته باشی انگار خالیه خالی هستی.امروز بعد از چنننننند وقت یروز رو مرخصی گرفتم ک با جناب نامزد بریم یه چرخی بزنیم. البته اون بخاطر انجام کارای تحویل پایاننامه ش یروز رو مرخصی گرفت و از منم خواست تا کنارش باشم.قرار بود امروز روز خوبی برامون باشه.اما....وااااای وقتی یادم میفته سردرد میگیرم.از همون صبح ک در ماشین رو باز کردم غر زدن رو شروع کردم. اول سر این موضوع ک چرا ماشین کثیفه ...استارت ایراد گرفتن رو زدم و خلاصه دیگه سر هر چیز کوچیک و بزرگی غر زدم...زدم و زدم و زدم.انقد ک پس سرم تیر میکشید.. نامزد خان هم خیلی نارحت شد ولی اون نارحتی رو بروی خودش نمیاره.. چیزی هم بهم نمیگفت. یبار ولی گفت تو وقتی نارحت میشی آدم رو له میکنی و تمام خوشی هایی ک داشتیم رو هم نادیده میگیری.من اما تو ذهنم اون رو با همه مقایسه میکردم. از لباس پوشیدن... نشستن....راه رفتن....غذا خوردن... هر چی ک فکرشو کنی.کارای تحویل پایاننادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین موسوی‌پور تاريخ: چهارشنبه 13 دی 1396 ساعت: 22:43

به نام خدا

این روزها انگار حرفهای مگوی دلم زیاد شده

به یه جایی نیاز دارم تا کمی با خودم راحت باشم

به جایی که حرفهام رو توش راحت بنویسم...و دست هیچ کس دیگه ای هم بهش نرسه

حتی جناب نامزد جان که محرم اسرار منه و این روزها احساس میکنم که بیشتر از قبل دوسش دارم

اینجا فقط برای من هست

منی که در مقابل آینه ایستادم تا کمی سنگ صبور خودم باشم

کمی به حرفهای خودم گوش بدم

کمی هم اگر شد....خودم را بغل کنم

برچسب: نویسنده: مبین موسوی‌پور تاريخ: چهارشنبه 6 دی 1396 ساعت: 12:57

این روزها به گفته نامزد جان وضع خرابه حال اونم خرابه....کارشو دوس نداره...حقوق درست و حسابی بهش نمیدن دیشب از بانک به داداشش زنگ زدن برا قسط وام عقب افتاده ش.. من بهش گفتم فسط رو من براش ب حساب میریزم....با این که قبول کرد ولی میدونم اینجور موقعا عذاب میکشه امروز 830 ریختم به حساب داداشش. از طرفی ممکنه بعد عید تعدیل نیرو کنن و دیگه نخوانشون....اونموقع کاری هم که نداره شاید بخواد با داداشش کارگاه بزنه...ولی اینم مشروط بر اینه که بهشون وام بدن ...وو از یه طرف دیگه قرار بود خونه شونو بفروشن و با پولی که ارثیه به مامانش میرسه بزارن رو هم و زمین بخرن و با مامان و داداشش خونه بسازن.....حالا هم که قرار شده ارثیه مامانش رو تو چند نوبت بدن و عملا خرید زمین متوقف شده... قرار شد وام مسکن بگیرن ولی خب این وامها هم که انگار از پول نزول بدتره......دوبرابرشو باید به بانک بدن. منم راستش خسته شدم از این وضعیت....یکسال بیشتره که نامزدیم.....جور نمیشه که عقد کنیم باید طبق شرط بابا وایسیم تا ابجی که از من بزرگتره ازدواج کنه ....از طرفی جناب نامزد پول درست و حسابی هم نداره خب قرار شد جشن نگیریم....عقد رو محضری برگزار کنیم...آخه جشن عقد هم خودش خیلی خرج بر میداره .............. بیشتر از همه اینا عذاب کشیدن نامزد جان هست که منو عذاب میده یوقتا که میخوام بهش امید بدم میگم خدا رو شکر کن که سالمیم نمیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین موسوی‌پور تاريخ: چهارشنبه 6 دی 1396 ساعت: 12:57

استرسم زیاد شده از همون صبح کله سحر استارت میزنه تو کامیون بابا تا میرسم سر کار بعدش تو برخوردام با بقیه سر کلاس دکتر میرزایی یجوری شده مثلا میخوام زنگ بزنم به کسی یا تلفن کسی رو جواب بدم یا مثلا تو جمع یه سوالی بپرسم.....انگاری نفسم میگیره صدبار به زحمت اب دهنم رو فرو میدم تازه اگ وسط حرف زدن کم نیارم روخونی کردن از رو یه مطلب برا بقیه کار سختیه......جوری ک آخرش بدنم و دستام یخ میکنه و میلرزه...اینا در حالیه ک اجازه نمیدم کسی بهش پی ببره...تمام تلاشم اینه ک خودمو یجور دیگ نشون بدم...پشت نقاب اینروزا نامزد جان رو هم خیلی اذیتش میکنم......غر میزنم...کارای دیگران رو برخش میکشم همین دیروز سر پیام تبریک سالگرد عقد که داداش برا خانومش تو گروه خانوادگی گذاشت یه بحثی با جناب نامزد راه انداختم ک نگو انگار یه حس حسودی به زندگی تمام اطرافیانم دارم....و همه ش میکنمش یه پتک و میکوبمش تو سر نامزد جان دیشب دو ساعت باهام حرف میزد تا آروم شدم. آخر سر هم بهش گفتم ببخش ک اذیتت کردم...دست خودم نیست. اونم گفت تو همه عشقمی...همه عمرمی من آروم شدم و خوابیدم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین موسوی‌پور تاريخ: چهارشنبه 6 دی 1396 ساعت: 12:57

اولین برف و بارون سال 96 چند ساعت قبل یه برف قشنگی بارید ...منم با فاطمه و فرزانه رفتیم پایین یه چرخی زدیم تو محوطه چنتایی هم عکس گرفتیم . قبلنا خیلی برف میومد ولی الان انقد کم شده که باید از فرصت استفاده کنیم و توی هوای قشنگ برفی نفس بکشیم الانم که آفتاب شد، کاش بازم برف میبارید که من و نامزد جان عصر میرفتیم تو برف قدم میزدیم ولی با این اوصاف که هوا صاف شده احتمالا بعدظهر با ابجی برم بیرون یکم خرید کنم. خدایا شکرت... .................................... + امروز تصمیم گرفتم یه انگشتر نگین دار بخرم برا نامزد جان.....نمیدونم عقیق باشه یا شرف شمس ولی میدونم از این انگشترا خیلی دوس داره باید این مورد رو بزارم تو اولویت خرید ها ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین موسوی‌پور تاريخ: چهارشنبه 6 دی 1396 ساعت: 12:57

صفحه بندی